برای تو

قبل از تو زندگی خیلی سخت و تاریک بود.

قبل از اینکه تو کنارم باشی، من احساس سرما و تنهایی می‌کردم.

چشمان نابینای من ناامیدانه منتظر دیدن تو بودند. هیچ‌وقت نمی‌دانستم گرما و عشق واقعی چه احساسی دارد تا اینکه تو آمدی.

تو و عشقی که داری باعث می‌شود که خود را به شکل مثبتی تغییر دهم.

خوشبختی من در این است که کنار تو باشم.

بدون تو همیشه احساس گم شدن و تنها شدن می‌کردم.

ممنون که مثل نقشه‌ای هستی که مرا به خانه هدایت می‌کند.

برای تو:

K.D

افسوس

دلم میخواد این روزها هرکس حالم رو میپرسه

مثل حسین دهلوی جوابش رو بدم که میگه:
"حال مرا هر کس که می‌پرسد بگو خوب است!
اشکش روان،
اندوه جاری،
زخم‌ها کاری‌ست..."

یک زندگی شاد به خودم بدهکارم دیگه از بس چک کشیدم برای آینده ی بهتر ولی پاس نشدن خسته م

چجوری میخاد درست بشه رو فقط خدا میدونه

افسوس و دوصد افسوس که میشد ولی نشد.

با همه ی اینها ولی هنوز امید هست.

#امید

#حسرت

برای سپید خانوم(میرزاوند)

 

    يک نفر بيايد و تمام كردن را يادمان دهد!

                                                نقطه گذاشتن و سرِ خط رفتن را

                                  ما اسطوره هايى از نسلِ رابطه هاى بى سر و ته ايم

                                                     كم و بيش همه ى ما،

                                              يك رابطه معلق را تجربه كرديم...

                                                       نه دلِ كندن داشتيم،

                                                         نه توانِ ماندن...

                                                      نه دوستش داشتيم و

                                                 نه طاقتِ با ديگرى ديدنش را

                                                       به خودمان كه آمديم؛

                                       ديديم شيرين ترين لحظه هاى زندگىِ مان را

                               داديم براىِ آدمى كه بعدترها بى لياقتى اش را ثابت كرد

                                                          يك نفر بيايد و

                                            الفباىِ تمام كردن را يادمان دهد!

خدا کنه هر جا هستی حال دلت خوب باشه

http://www.sepedeh.blogfa.com/

*تو*

این بار مینویسمت…” تو ” را میان اصطکاک مداد و کاغذ گیر خواهم انداخت شاید اینگونه بشود تو را” تجربه ” کرد…!!!

برای تویی که قلبت پـاک است…برای تو می نویسم……..

برای تویی که تنهایی هایم پر از یاد توست…برای تویی که قلبم منزلگه عـــشـــق توست…برای تویی که احساسم از آن وجود نازنین توست…برای تویی که تمام هستی ام در عشق تو غرق شد…برای تویی که چشمانم همیشه به راه تو دوخته است…برای تویی که مرا مجذوب قلب ناز و احساس پاک خود کردی…برای تویی که وجودم را محو وجود نازنین خود کردی…برای تویی که هر لحظه دوری ات برایم مثل یک قرن است …برای تویی که سـکوتـت سخت ترین شکنجه من است….برای تویی که قلبت پـاک است…برای تویی که در عشق ، قـلبت چه بی باک است…برای تویی که عـشقت معنای بودنم است…برای تویی که عـشقت معنای بودنم است…برای تویی که غمهایت معنای سوختنم است…برای تویی که آرزوهایت آرزویم است……….دوستت دارم تا ……..!نه…!دیگر برای دوست داشتن هایم تایی وجود ندارد بی حد و مرز دوستت دارم . . 

طُ 

تنها فردي هستي كِ هر روز و شب بهش فك ميكنم

من 
آه شدم
ابر شدم
باریدم
تو ولی 
باخبر از حال بدم، 
خندیدی...

براي خودتان يك دوست پيدا كنيد، يكنفر كه تا اَبَد بماند، يكنفر كه حالتان،جانتان،يارتان،بد و خوبتان را همه را با هم بخواهد، يكنفر كه حالش را بپرسيد،خوابش را ببينيد . آدم ها بايد، غير از عشق و خانواده ،يكنفر را داشته باشند كه همه چيزهايي كه نمي شود به آن دو قبلي گفت به او گفت! از سردرد هاي كوچكتان تا غمهاي يكساله! يكنفر كه تا صبح روبروي هم بنشينيد و غرهايتان را بزنيد و او گوش كند و شما را با آغوشش گمراه نكند و به وقتش آغوشش را چهار تاق باز كند براي شخص شما. يكنفر كه بابت هيچ چيز، سوال نكند تا وقتي مي گوئيد برويم ، او بند كفشهايش را بسته باشد ، قبل از قفل در. يكنفر بايد باشد كه از چشمهايتان هم را بشناسيد. يكنفر بايد باشد كه در جواب سوالهاي شما بي حسادت بگويد: چه خوش رنگي،چه زيبايي،چه ماهي،چه ياري،چه خونه اي،چه دست پختي،چه هنري و هزار چه بدون حسادت و با كلي عشق. يكنفر بايد در زندگيتان باشد، كه قرارتان با او بوسيدنِ از سرِ شهوت نيست، اينبار خودِ لذت است. يكنفر كه تختخواب شما را نمي خواهد ،خواب شما را مي خواهد، آرام و پُر رويا. يكنفري كه يك نفر نيست، به شما وصل است ،يكنفر است. يكنفرِ كمياب اما هست كه نامش دوست است . هر آدمي بايد يكنفر را داشته باشد كه صبح از فكرش در شما حسادت كند. يكنفر را دوست بداريد و با آن پير شويد، اگر عمرمان قرارش به سپيديست.

چیزی بین ماندن و رفتن در گلویم گیر کرده !
بین داشتن و نداشتن...
نمیدانم....
آنقدر آشفته که گاه کلاف افکارم به احساساتم گره میخورد
و من
میان این گره له میشوم !!!
چیزی مثل آخرین لقمه لذیذترین غذا
باید بر هوس خوردنش غلبه کنم یا به سیر شدن اکتفا؟!
تو را گم کرده ام
میان یک حس عجیب....
میان دلواپسی های کهنه شده
میان آغوش خالی مانده ام جا مانده ای
نمیدانم!!!؟
میان ماندن و رفتن که بمانی 
آخرش مجبور به رفتن می شوی یا 
ترجیح یک آغوش خالی ....

امشب قرص هایم آلزایمر گرفته اند


یادشان رفته که خواب آورند نه یاد آور

اگر مجبور به انتخاب باشم

 

بین دوست داشتن یا نفس کشیدن

 

از آخرین نفسم استفاده می کنم

 

تا به تو بگویم دوستت دارم

غمیگنم

 

همانند دلقکی که روی صحنه  چشمش به عشقش افتاد

 

که با معشوقش به او می خندند...

نیستی

برای لحظه لحظه ی بودنـــت و داشــــتنت....دلــــم تـــــــــــــنگ می شود.

خوب می دانی که این تنـــــهایی با هـــیچ کــس و هیچ چیز پر نمی شود؛

نیستی....

 

شب ها

 

دلتنگی

 

به مرحله ی هشدار می رسد.

صفحه های اجتماعی را پر کرده از عکس های یهویی و پر از کامنت های یهویی

انسان امروز همه چی را یهویی می خواهد بعد هم خود را یهویی در قبر خواهد دید

که چگونه عمرش در یهویی ها تلف شده است

صادق هدایت 
. . توی یک جمع نشسته بودم بی‌حوصله بودم. مجله‌ای برداشتم ورق زدم،مداد لای آن را برداشتم همینکه توی دلم خواندم سه عمودی
یکی گفت: بلند بگو
گفتم یک واژه‌ی سه حرفیه، از همه چیز برتر است
حاج آقا گفت: پول
تازه عروس مجلس گفت: عشق
شوهرش گفت: یار
کودک دبستانی گفت: علم
حاج آقا پشت سر هم گفت: پول اگه نمی‌شه طلا، سکه 
گفتم: حاج آقا اینها نمی‌شه 
گفت: پس بنویس مال
گفتم: حاج آقا بازم نمی‌شه 
گفت: جاه
خسته شدم با تلخی گفتم : نه نمی‌شه 
دیدم ساکت شد 
مادر بزرگ پیر گفت: عمر
سیاوش که تازه از سربازی آمده بود گفت: کار
محسن خندید و گفت: وام
یکی از آن میان بلند گفت: وقت
یکی گفت: آدم
دوباره یکی گفت: خدا
خنده تلخی کردم و مداد را گذاشتم سرجایش ولی دریافتم، هرکس جدول زندگی خود را دارد، تا شرح جدول زندگی کسی را نداشته باشی حتی یک واژه‌ی سه حرفی آن هم درست در نمی‌آید.
... 
شاید کودک پابرهنه بگوید کفش
کشاورز بگوید برف
لال بگوید سخن
ناشنوا بگوید نوا
نابینا بگوید نور

ومن هنوز در اندیشه‌ام

واژه‌ی سه حرفی جدول زندگی من چیست؟

فریدون مشیری شعری گفت که " بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم "
و پس از مرگش ، همسرش هما میرافشار در جوابش سرود:
بی تو من زنده نمانم ...
بی تو طوفان زده دشت جنونم 
تو چه سان میگذری غافل از اندوه درونم ؟
بی من از کوچه گذر کردی و رفتی 
بی من از شهر سفر کردی و رفتی
قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم
تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم 
تو ندیدی 
نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی
چون در خانه ببستم
دگر از پای نشستم
گوییا زلزله آمد 
گوییا خانه فرو ریخت سر من 
بی تو من در همه شهر غریبم
بی تو کس نشنود از این دل بشکسته صدایی
بر نخیزد دگر از مرغک پر بسته نوایی
تو همه بود و نبودی 
تو همه شعر و سرودی
چه گریزی ز بر من؟
که زکویت نگریزم
گر بمیرم ز غم دل
به تو هرگز نستیزم 
من و یک لحظه جدایی؟
نتوانم نتوانم 
بی تو من زنده نمانم...

هرکس جای من بود " میبرید" 
اما من هنوز " میدوزم" 
چشم امید براه

دیروز همین حوالی 
زلزله آمد
حالا همه حالم را میپرسند!!!
بی خبر از اینکه من
به این لرزیدنها
سالهاست که عادت کرده ام
به لرزشهای شدییید شانه هایم 
و ترکهای عمیق قلبم
اما هنووز خوبم.

گاهی زود می رسم
مثل وقتی که به دنیا آمدم
گاهی اما خیلی دیر
مثل حالا که عاشق تو شدم در این سن و سال
من همیشه برای شادی ها دیر می رسم
و همیشه برای بیچارگی ها زود!
و آن وقت یا همه چیز به پایان رسیده است
و یا هیچ چیزی هنوز شروع نشده است
من در گامی از زندگی هستم
که بسیار زود است برای مردن
و بسیار دیر است برای عاشق شدن
من باز هم دیر کرده ام
مرا ببخش محبوب من
من بر لبه ی عشق هستم
اما مرگ به من نزدیک تر است.

باید از سمت خدا 
معجزه نازل بشود 
تا دلم .....
باز دلم ....
باز دلم ....
دل.......
بشود .

از تو

آنقدر از عشق می گویم

 

آنقدر می نویسم که صدای سکوت من دنیا را پر کند...

 

تو فقط

دنیای بدون عینک

چقد خوبه آدم با چشمای خودش ببینه

چی بود این عینک 

خدایا شکرت

دلم میگیرد

گاهی دلم می گیرد

از آدم هایی که پس نگاه سردشان

با لبخندی گرم فریبت میدهند

دلم می گیرد از خورشیدی که گرم نمی کند

و نوری که تاریکی می دهد

از کلماتی که چون شیرینی افسانه ها فریبت میدهند

دلم می گیرد

از سردی چندش آور دستی که دستت را می گیرد

و نگاهی که به توست و هیچ وقت تورا نمی بیند

دلم می گیرد...

استیزه مکن

تدبیر کند بنده و تقدیر نداند


تدبیر به تقدیر خداوند چه ماند


استیزه مکن مملکت عشق طلب کن


کاین مملکتت از ملک الموت رهاند


خامش کن و بگزین تو یکی جای قراری


کان جا که گزینی ملک آن جات نشاند

ما یکی بودیم با صد ما و من 


          یک جوی زان یک نماند و ما صدیم

من چو از تیر توام بال و پری بخش مرا


          خوش پرد تیر زمانی که کمان برخیزد


                این مجابات مجیر است در آن قطعه که گفت


                                  بر سر کوی تو عقل از سرجان برخیزد


از ماموریت که برگشت خوشحال بود


پرسید:


راستی فرمانده ,گمراه کردن اینها چه فایده ای دارد؟


ابلیس جواب داد:


اینها که گناه میکنند امامشان دیرتر می آید


امام اینها که بیاید روزگار ما سیاه خواهد شد.


برایت این چنین دعا میکنم:


ای کاش وقتی "خداوند" در روز محشر میپرسد چه


 داشتی؟؟؟ حسین (ع) سربلند کند وبگوید حساب شد


 مهمان من.

هوایی شدم 


برم!

ای نوح

کـشـتـی نـسـاز، ای نــوح! طــوفـان نخواهد آمد

بـر شــوره زار دلــهــا بــــــــــاران نـخـواهد آمد

شــایــد خـــدا بـه شــعــرم لــبخند زند ولیکن

جائی که سفره خالیست مـهـمـان نخواهد آمد

رفـتـی کــلاس اول ایــن جــملــه را عوض کن:

┘◄ آن مـــــرد تــا نــیــایــد بــــــــــاران نخواهد آمد ...